شمس الدين محمد كوسج
6
برزونامه ( بخش كهن ) ( فارسى )
چو سهراب او را بديدش « 1 » ز دور * هم اندر زمان شد به دل ناصبور « 2 » به يك چشم « 3 » كز دور او را بديد * دلش « 4 » مهر و پيوند او برگزيد بجنبيدش آن گوهر پهلوان * بر آن سروبن دلبر مهربان « 5 » بفرمود كآريد او را « 6 » برم * بدان تا يكى روى او بنگرم برفتند پس چاكران « 7 » نزد اوى * ببردند او را بر مهرجوى چو سهراب شيراوزن او را بديد * به دل مهر او در زمان برگزيد « 8 » به دو گفت اى « 9 » ماه نام تو چيست * كه نامت كدام و نژادت ز كيست « 10 » همانا كه خوارى تو بر چشم شوى * كه بر دوش گيرى ازين سان سبوى « 11 » ورا « 12 » چون دهد دل كه آيى برون * چو تابنده ماه و [ چو ] « 13 » سيمين ستون به ديّان كه گر تو بدى آن « 14 » من * فداى تو بودى تن « 15 » و جان من
--> ( 1 ) . ن ، پ : ديد اينچنين مه . ( 2 ) . ن ، پ : دلش ناصبور . ( 3 ) . م : ديده . ( 4 ) . ن ، پ : به دل . ( 5 ) . ن ، م ، پ : بيت را ندارد . ( 6 ) . م : كاو را بياريد ؛ ن ، پ : يكى را بفرمود پس پهلوان * كه او را بياورد نزدش روان ( 7 ) . م : بندگان ؛ ن ، پ : بيت را ندارد . ( 8 ) . ن ، م ، پ : بيت را ندارد . ( 9 ) . ن ، پ : كاى . ( 10 ) . ن ، پ : درين دشت برگوى كام تو چيست ؛ م : بدين رود و اين كوه كام تو چيست ؛ در مصرع اوّل ، نام ظاهرا محرّف كام است . دستنويس « ن » ، « پ » ، پس از اين بيت افزوده است : چه نامى بگو وز كه دارى نژاد ( پ : نشان ) * اگر زآنكه باشد نژادت به ياد ( پ : مرادت بخوان ) زن خوب رخ دادش آنگه جواب * كه اى پهلوان شير فرهنگ ياب ( 11 ) . ن ، پ : بيت را ندارد . ( 12 ) . م : مرا . ( 13 ) . م : چه تابنده خورشيد ؛ ن ، پ : بيت را ندارد . ( 14 ) . م : به يزدان كه گر بودمى زآن . ( 15 ) . م : دل ؛ ن ، پ : بيت را ندارد .